تبليغاتX
سکوت تنها صدای خداست

سکوت تنها صدای خداست

تصمیم بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر،در بازی زندگی اگر عوض نشویم،تعویض میشویم

داستان ماده روباه

ماده روباهی ماده شیری را ریشخند می کرد که وی هرگز بیش از یکی نمی زاید.

ماده شیر گفت:تنها یکی اما شیر می زایم.

نکته:کیفیت شرط است نه کمیت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:38  توسط حمزه یگانه  | 

روحیه ی انتقاد پذیری

یک شب که رئیس جمهور آمریکا « ویلیام تافت » به همراه خانواده اش سر میز شام بود. جوان ترین پسرش انتقاد تند و تو هین آمیزی از او کرد. این حرکت پسر همه رو شوکه مرد، طوری که سکوتی سرد بر اطاق حاکم شد. پس از لحظه ای همسر تافت از او پرسید:

  - نمی خواهی او را تنبیه کنی؟

تافت گفت:

 - اگر اهانت او به من که پدرش هستم باشد، تنبیه خواهد شد.  اما اگر مخاطب او رئیس جمهور ایالات متحده باشد، این حق قانونی اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 20:46  توسط حمزه یگانه  | 

در تغييرات استاد باشيم نه قرباني تقدير،

تصميم بگیريم تا در تغييرات استاد باشيم نه قرباني تقدير،

در بازي زندگي اگرعوض نشيم،

زندگي خودش تعويضمون ميكنه . . .

اين رو فراموش نكنيم كه تغيير كردن امري اجتناب ناپذيره چه بخواهيم و چه نخواهيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 14:21  توسط حمزه یگانه  | 

آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید

با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید…!

اگر هر روز شارژش میکردید…!

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید…! ...

... پایِ صحبت‌هایش می نشستید…!

پیغام‌هایش را دریافت میکردید…!

پول خرجش میکردید…!

براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید…!

دورش یک محافظ محکم میکشیدید…!

در نبودش احساسِ کمبود میکردید…!

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی…!

مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید…!

همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌…!

و اگر همیشه….همراهِ اولتان بود………….

با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست…!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:30  توسط حمزه یگانه  | 

عشق

 آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند:

 به تک تک واژه ها دقت کنِِِید و اگر دوست داشتید چند بار بخوانید  هربار بیشتر لذت می برید

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند


او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن


......یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد، و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.


در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد،
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا  تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود،


و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است،
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد.

 و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند،

او کور شده بود ، دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»


عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»


و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 15:21  توسط حمزه یگانه  | 

از شکرستان مثنوی 13

حكايت آن مسجد كه عاشق كش بود و ...

مولانا از مسجدي حكايت مي كند كه در كنار شهر ري بنا شده بود و هيچ كس جرات نمي كرد شب در آن مسجد بخوابد . هر كس كه تا آن زمان شب در آن جا خوابيده بود ، بامدادان از خواب برنخاسته بود. مردم آن محل تصميم مي گيرند ، يا بر در مسجد بنويسند ، كسي شب در آن مسجد نخوابد ؛ يا شب ها در مسجد را قفل كنند . تا اين كه عاشقي پاكباز گذارش به آن مسجد مي افتد و تصميم مي گيرد كه شب در مسجد بخوابد. اهل مسجد او را برحذر مي دارند و از سرنوشت كساني كه شب در آن جا خوابيده و صبح برنخاسته اند، مي گويند؛ ولي او مي گويد كه عاشق است و آماده ي جانبازي و از مرگ نمي هراسد.

     مرگ شيرين گشت و نَقلم زين سرا                چون قفس هِشتن پريدن مرغ را     3/3952

سرانجام مرد شب در مسجد مي خوابد و نيمه هاي شب با صداي هولناكي از خواب بيدار مي شود . صدا پنج بار تكرار مي شود ؛ ولي عاشق پاكباز نمي هراسد.

         برجهيد و بانگ برزد كاي كيا                    حاضرم اينك اگر مردي بيا      3/ 4354

با فرياد شجاعانه ي مرد ، طلسم آواز هولناك در هم مي شكند و از سقف مسجد سكه هاي زر فرو مي ريزد. در اين حكايت تمثيلي ، زر استعاره از عنايات الهي است .

         آن زري كه دل از او گردد غني       غالب آيد بر قمر در روشني     3/ 4365

مولانا  ،  مسجد را شمع و آن عاشق پاكباز را پروانه مي خواند.

       شمع بود آن مسجد و پروانه او      خويشتن در باخت آن پروانه خو    3/ 4366

عاشق راستين مجذوب حق است ؛ از هيچ چيز نمي هراسد و با اثبات پاكبازي خويش شايسته ي عنايات الهي مي گردد و با برخورداري از لطف حق به حيات و جاودانگي مي رسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:42  توسط حمزه یگانه  | 

باج

اينجا لرستان است!تنگه ي زاهد شير!اگر عقابي بخواهد بر فراز آسمانش پرواز كند بايد پرهايش را باج دهد.

( پيغام مهر علي خان حسنوند به رضا شاه و ارتش انگليس در جنگ

جهاني دوم)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:25  توسط حمزه یگانه  | 

سخن روز

گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت .

نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس از او خواستند که پس از نماز، بر

منبر رود

و پند گوید .

پذیرفت ...

نماز جماعت تمام شد ، چشم ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود، آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد

مرد،

 برخیزد!

کسى برنخاست !

گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد!

باز کسى برنخاست !!!

گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده

نیستید!

سخن روز : زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به

آن نگریست.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:53  توسط حمزه یگانه  | 

راستگویی

 

راستگویان شجاع ترین مردمان عالمند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 15:25  توسط حمزه یگانه  | 

سخنرانی واقعا جالب استیو جابز مدیر عامل و موسس اپل

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 15:11  توسط حمزه یگانه  | 

داستان کوتاه تمرین

ویولینیست جوانی از اتوبوس پیاده شد واز پلیس نیویورکی پرسید:

ممکن است بگویید چگونه می توانم به تالار کارنگی(تالار معروف که

هنر مندان

بزرگ به اجرای برنامه می پرداختند) بروم؟

پلیس پاسخ داد:با تمرین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:4  توسط حمزه یگانه  | 

نبوغ ملک الشعرائ بهار

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشت. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

و بهار این چنین سرود :

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست


سپس واژه های:

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود:


با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار

و در آخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود:


ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

بهار خود می گوید:

در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید:


آینه ، اره ، کفش ، غوره

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 21:48  توسط حمزه یگانه  | 

کامیون حمل زباله(داستان)

روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام  فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید
.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:45  توسط حمزه یگانه  | 

. . .

تو را در جوب باید شست !

تا لجن ها خوشحال شوند

که کثیف تر از خودشان هم هست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:39  توسط حمزه یگانه  | 

اصل موضوع

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی
از موضوعات اصلی غافل می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:58  توسط حمزه یگانه  | 

نیازمند واقعی

بينواياني هستند كه ثروت مي اندوزند وخيالشان تخت است كه بجز خودشان كسي از آن بهره نخواهد برد,ممكن است از نظر مالي وضع خوبي داشته باشند اما از نظر معنوي ورشكسته  اند.خلاف آنها ,هستند كساني كه تنگ دستند ,اما از خود ميزنند وبا بلند نظري به ديگران مي بخشند واز نظر معنوي ثروتمندتر از ديگرانند.پس چه كسي در واقع ثروتمند است؟وچه كسي در واقع نيازمند است؟
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:27  توسط حمزه یگانه  | 

رمزبندی ژاپنی ها

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:15  توسط حمزه یگانه  | 

عشق از نگاه اول

به عشق از نگاه اول معتقد باش عمیق و با گرمی عاشق باش ممکن

است که قلبت بشکند ولی این تنها راه زندگی کامل است در نظر داشته

باش که عشق بزرگ و موفقیت بزرگ به همراه ریسک بزرگ هست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:27  توسط حمزه یگانه  | 

احساسات و هیجانات منفی انتخاب خود شماست

 احساسات منفی از قبیل - خشم - کینه - نفرت - انتقامجویی - بدخواهی

 و حسادت به انتخاب خودمان بر جسم و روحمان حاکم می شود .
 
برای اینکه به مسئولیت خود در قبال احساساتتان

واقف شوید آزمایش زیر را انجام دهید .

یک پرتقال را از وسط نصف کنید و نیمی از آن را سخت

 بفشارید . آنچه از آن پرتقال به بیرون تراوش می کند آب و -

 عصاره است .  مهم نیست که چه کسی آن را می  فشرد و یا با

 چه وسیله و چگونه فشرده می شود - آنچه از فشردنش حاصل  -

می شود آب پرتقال است .

 در واقع از کوزه همان برون تراود که

در اوست . وقتی دیگران با رفتار و گفتار نا مطلوب خود مارا   -

تحت فشار روحی قرار می دهند در نتیجه این فشار - خشم و تنفر و

انتقامجویی از ما بروز می کند .به این خاطر است که ما انباشته  از

این گونه احساسات منفی هستیم .

        در واقع اگر ذهن ما عاری از این سموم باشد - شرایط

 زندگیمان هر اندازه هم که شاق باشد و با هر کسی و یا هر رویدا

نا مطلوبی هم که مواجه شویم - قادر به بروز هیچ گونه احساسات

منفی نخواهیم بود .


فرض کنید شخصی با رانندگی ناموزون خود در بزرگراه جلوی شما بپیچد

و شمارا وادار کند که

ناگهان ترمز کنید . اگر آرامش خود را از دست بدهید و به منظور تلافی کردن

بر سرعت خود بیفزایید

و او را تعقیب کنید و جلویش بپیچید و نشانش دهید که کارش چقدر ناپسند

بوده است تنها ثابت کرده اید

که قربانی اهریمن خشم - کینه - نفرت و انتقامجویی ینهان در درون خود

هستید .


اگر این شیطان را با خود به این سو و آن سو نکشید - هیچکس قادر

نخواهد بود

شما را خشمگین - ناراحت و پریشان کند .

                                                                    دکتر وین دایر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 22:6  توسط حمزه یگانه  | 

داستان كوتاه دعا

به بزرگمردی گفته شد: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی ، تا


دعایت مستجاب شود.


بزرگمرد پرسید چگونه؟


به او گفته شد: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها


گناه نکرده ای!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:24  توسط حمزه یگانه  | 

همرنگ جماعت شدن

از قدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

 

مرژانو - همرنگ جماعت شدن

ولی دیگه نه تا این حد!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 14:18  توسط حمزه یگانه  | 

زندگی خرچنگی

اگر چند خر چنگ را درون یک جعبه قرار دهید وچند ساعت بعد به سراغشان بروید می بینید که با وجود دست وپای بلندی که دارند هیچکدام از جعبه بیرون نیامده اند چون هر گاه یکی از خرچنگها به دیواره ی جعبه چنگ می اندازد تا خود را به بیرون بکشد، خرچنگهای دیگر اورا پایین می کشندو با وجود اینکه همنوعند دوست ندارند یکی از خودشان بالاتر از بقیه باشد.

اکثرانسانها نیز به همین صورت زندگی می کنند .زمانی که شخصی فکرواندیشه ای مثبت وبزرگ دارد بقیه حاضر نیستند او را حمایت کنند وحتی مانع فعالیت او می شوند .

(پس اگر بعضی از افراد وارد نت شما نمی شوند،دلیلش درزندگی خرچنگی آنهاست)


نتورکرهای موفق نیز از این موضوع استفاده می کنند

بسیاری از نتورکرهای موفق به این دلیل موفق شده اند که این نحوه ی تفکرخرچنگی را از خود دور ساخته اند ،آنها به جای اینکه به بالای سر خود نگاه کنند(کی بالاتره و...) وخود را در حاشیه ها گم کنند ،چشم وفکر خود را به زیر دستشان دوخته اند .

آنها همانند دکتر جراح قلب فقط پایین وزیر دست خود را نگاه می کنند ومی دانند که اگر به بالای سر خود نگاه کنند موجب می شود بیمارشان(مجموعه) از دست برود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:57  توسط حمزه یگانه  | 

كدخدا

شگفتا!!!

ردپای دزد دهکده ی ما بر روی برف،چقدر

شبيه چكمه هاي كدخداست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 16:26  توسط حمزه یگانه  | 

بدون شرح . . .

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 16:15  توسط حمزه یگانه  | 

نامه امام علی(ع) به مالک اشتر

نامه امام علی(ع) به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا

به آن چشم نگاهش مکن ،

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 23:13  توسط حمزه یگانه  | 

یوسف! به این رهـا شدن از چاه دل مبند

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

  یوسف! به این رهـا شدن از چاه دل مبند

  این بار می ‌برند كه زنــــدانی‌ ات كنند

  ای گل گمان مكن به شب جشن می ‌روی

  شاید به خاك مـرده‌ای ارزانی ‌ات كنند

 یك نقطـه بیش فرق رحـیم و رجـیم نیست

 از نقطه‌ ای بترس كه شیطانی ات كنند

  آب طلب نكــــرده همیشــه مـــــراد نیست

  گاهی بهانه‌ای است كه قربانی ‌ات كنن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:22  توسط حمزه یگانه  | 

نامه کوربر خطاب به نفس خود

نفس عزيز، بدين وسيله به جنابعالی اطلاع داده ميشود  که ما از نعمت رهبری جديد بهره مند شده ايم. از حضورتان به عنوان شريکی ساکت استقبال ميکنم.  اکنون (وجود متعالی ام)زندگی شخصی و حرفه ام را تحت تسلط دارد و بر يکايک کنش های عالم من حاکم است. اکنون با عاليترين مشاور عالم هستی (خدا) به مشورت مينشينم و برای بازسازی زندگی و کسب و کارم با او مصلحت جوئی ميکنم. به هر حال از اين پس در تصميمات من نقش نداريد. گر چه از شما رنجش به دل ندارم، اما به صلاح و مصلحتم نيست که همچنان اجازه دهم در تصميمات من دخالت  کنيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:0  توسط حمزه یگانه  | 

بهترین عکس های خبری که جهان را تکان دادند

 سپتامبر 1965 ، ویتنام جنوبی: یک مادر و فرزندانش برای فرار از بمباران آمریکایی‌ها
از عرض رودخانه عبور می‌کنند.
مرژانو - بهترین عکس‌های خبری که جهان را تکان دادند

12 - اول فوریه 1968 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: پلیس ملی ویتنام جنوبی
 Nguyen Ngoc Loan ، یک ویت کنگ را اعدام می کند.
عکاس: Eddie Adams.

 
مرژانو - بهترین عکس‌های خبری که جهان را تکان دادند

17- جولای 1974 ، نیجر: یک قربانی خشکسالی

 
مرژانو - بهترین عکس‌های خبری که جهان را تکان دادند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 23:39  توسط حمزه یگانه  | 

داستان مدیریتی

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 22:2  توسط حمزه یگانه  | 

علی شریعتی

آدمها، ماهي‌ها را در تنگ دوست دارند و قلب‌ها را در سينه.

اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي‌ است و قلب وقتي در

خداغوطه خورد، قلب است. 

هيچ‌كس نمي‌تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور

مي‌خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 16:12  توسط حمزه یگانه  |