داستان ماده روباه
ماده شیر گفت:تنها یکی اما شیر می زایم.
نکته:کیفیت شرط است نه کمیت.
تصمیم بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر،در بازی زندگی اگر عوض نشویم،تعویض میشویم
ماده شیر گفت:تنها یکی اما شیر می زایم.
نکته:کیفیت شرط است نه کمیت.
- نمی خواهی او را تنبیه کنی؟
تافت گفت:
- اگر اهانت او به من که پدرش هستم باشد، تنبیه خواهد شد. اما اگر مخاطب او رئیس جمهور ایالات متحده باشد، این حق قانونی اوست.
تصميم بگیريم تا در تغييرات استاد باشيم نه قرباني تقدير،
در بازي زندگي اگرعوض نشيم،
زندگي خودش تعويضمون ميكنه . . .
اين رو فراموش نكنيم كه تغيير كردن امري اجتناب ناپذيره چه بخواهيم و چه نخواهيم...

با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید…!
اگر هر روز شارژش میکردید…!
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید…! ...
... پایِ صحبتهایش می نشستید…!
پیغامهایش را دریافت میکردید…!
پول خرجش میکردید…!
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید…!
دورش یک محافظ محکم میکشیدید…!
در نبودش احساسِ کمبود میکردید…!
حاضر نبودید کسی نزدیکش شود حتی…!
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید…!
همیشه و همهجا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی…!
و اگر همیشه….همراهِ اولتان بود………….
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست…!
به تک تک واژه ها دقت کنِِِید و اگر دوست داشتید چند بار بخوانید هربار بیشتر لذت می برید
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند
او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن
......یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد، و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد،
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود،
و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است،
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد.
و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند،
او کور شده بود ، دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!
مولانا از مسجدي حكايت مي كند كه در كنار شهر ري بنا شده بود و هيچ كس جرات نمي كرد شب در آن مسجد بخوابد . هر كس كه تا آن زمان شب در آن جا خوابيده بود ، بامدادان از خواب برنخاسته بود. مردم آن محل تصميم مي گيرند ، يا بر در مسجد بنويسند ، كسي شب در آن مسجد نخوابد ؛ يا شب ها در مسجد را قفل كنند . تا اين كه عاشقي پاكباز گذارش به آن مسجد مي افتد و تصميم مي گيرد كه شب در مسجد بخوابد. اهل مسجد او را برحذر مي دارند و از سرنوشت كساني كه شب در آن جا خوابيده و صبح برنخاسته اند، مي گويند؛ ولي او مي گويد كه عاشق است و آماده ي جانبازي و از مرگ نمي هراسد.
مرگ شيرين گشت و نَقلم زين سرا چون قفس هِشتن پريدن مرغ را 3/3952
سرانجام مرد شب در مسجد مي خوابد و نيمه هاي شب با صداي هولناكي از خواب بيدار مي شود . صدا پنج بار تكرار مي شود ؛ ولي عاشق پاكباز نمي هراسد.
برجهيد و بانگ برزد كاي كيا حاضرم اينك اگر مردي بيا 3/ 4354
با فرياد شجاعانه ي مرد ، طلسم آواز هولناك در هم مي شكند و از سقف مسجد سكه هاي زر فرو مي ريزد. در اين حكايت تمثيلي ، زر استعاره از عنايات الهي است .
آن زري كه دل از او گردد غني غالب آيد بر قمر در روشني 3/ 4365
مولانا ، مسجد را شمع و آن عاشق پاكباز را پروانه مي خواند.
شمع بود آن مسجد و پروانه او خويشتن در باخت آن پروانه خو 3/ 4366
عاشق راستين مجذوب حق است ؛ از هيچ چيز نمي هراسد و با اثبات پاكبازي خويش شايسته ي عنايات الهي مي گردد و با برخورداري از لطف حق به حيات و جاودانگي مي رسد.
( پيغام مهر علي خان حسنوند به رضا شاه و ارتش انگليس در جنگ
جهاني دوم)
نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس از او خواستند که پس از نماز، بر
منبر رود
و پند گوید .
پذیرفت ...
نماز جماعت تمام شد ، چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود، آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد
مرد،
برخیزد!
کسى برنخاست !
گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد!
باز کسى برنخاست !!!
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده
نیستید!
سخن روز : زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به
آن نگریست.
راستگویان شجاع ترین مردمان عالمند
ممکن است بگویید چگونه می توانم به تالار کارنگی(تالار معروف که
هنر مندان
بزرگ به اجرای برنامه می پرداختند) بروم؟
پلیس پاسخ داد:با تمرین
پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشت. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.
امتحان از این قرار بود که بهار میبایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژههایی که به او گفته میشد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.
اولین سری واژهها از این قرار بود:
خروس ، انگور ، درفش ، سنگ
و بهار این چنین سرود :
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش
جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست
سپس واژه های:
تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار
بهار سرود:
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کام نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار
و در آخر:
گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک
و بهار چنین سرود:
ای برده گل رازقی از روی تو رشک
در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک
گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک
بهار خود می گوید:
در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید:
آینه ، اره ، کفش ، غوره
من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :
چون آینه نورخیز گشتی احسنت !
چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی احسنت
تا لجن ها خوشحال شوند
که کثیف تر از خودشان هم هست ...
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی
از موضوعات اصلی غافل می کند
است که قلبت بشکند ولی این تنها راه زندگی کامل است در نظر داشته
باش که عشق بزرگ و موفقیت بزرگ به همراه ریسک بزرگ هست.
و حسادت به انتخاب خودمان بر جسم و روحمان حاکم می شود .
برای اینکه به مسئولیت خود در قبال احساساتتان
واقف شوید آزمایش زیر را انجام دهید .
یک پرتقال را از وسط نصف کنید و نیمی از آن را سخت
بفشارید . آنچه از آن پرتقال به بیرون تراوش می کند آب و -
عصاره است . مهم نیست که چه کسی آن را می فشرد و یا با
چه وسیله و چگونه فشرده می شود - آنچه از فشردنش حاصل -
می شود آب پرتقال است .

در واقع از کوزه همان برون تراود که
در اوست . وقتی دیگران با رفتار و گفتار نا مطلوب خود مارا -
تحت فشار روحی قرار می دهند در نتیجه این فشار - خشم و تنفر و
انتقامجویی از ما بروز می کند .به این خاطر است که ما انباشته از
این گونه احساسات منفی هستیم .
در واقع اگر ذهن ما عاری از این سموم باشد - شرایط
زندگیمان هر اندازه هم که شاق باشد و با هر کسی و یا هر رویدا
نا مطلوبی هم که مواجه شویم - قادر به بروز هیچ گونه احساسات
منفی نخواهیم بود .
فرض کنید شخصی با رانندگی ناموزون خود در بزرگراه جلوی شما بپیچد
و شمارا وادار کند که
ناگهان ترمز کنید . اگر آرامش خود را از دست بدهید و به منظور تلافی کردن
بر سرعت خود بیفزایید
و او را تعقیب کنید و جلویش بپیچید و نشانش دهید که کارش چقدر ناپسند
بوده است تنها ثابت کرده اید
که قربانی اهریمن خشم - کینه - نفرت و انتقامجویی ینهان در درون خود
هستید .
اگر این شیطان را با خود به این سو و آن سو نکشید - هیچکس قادر
نخواهد بود
شما را خشمگین - ناراحت و پریشان کند .
دکتر وین دایر
به بزرگمردی گفته شد: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی ، تا
دعایت مستجاب شود.
بزرگمرد پرسید چگونه؟
به او گفته شد: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها
گناه نکرده ای!

ولی دیگه نه تا این حد!!!!
اکثرانسانها نیز به همین صورت زندگی می کنند .زمانی که شخصی فکرواندیشه ای مثبت وبزرگ دارد بقیه حاضر نیستند او را حمایت کنند وحتی مانع فعالیت او می شوند .
(پس اگر بعضی از افراد وارد نت شما نمی شوند،دلیلش درزندگی خرچنگی آنهاست)
نتورکرهای موفق نیز از این موضوع استفاده می کنند
بسیاری از نتورکرهای موفق به این دلیل موفق شده اند که این نحوه ی تفکرخرچنگی را از خود دور ساخته اند ،آنها به جای اینکه به بالای سر خود نگاه کنند(کی بالاتره و...) وخود را در حاشیه ها گم کنند ،چشم وفکر خود را به زیر دستشان دوخته اند .
آنها همانند دکتر جراح قلب فقط پایین وزیر دست خود را نگاه می کنند ومی دانند که اگر به بالای سر خود نگاه کنند موجب می شود بیمارشان(مجموعه) از دست برود.
ردپای دزد دهکده ی ما بر روی برف،چقدر
شبيه چكمه هاي كدخداست.
به آن چشم نگاهش مکن ،
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی ....
یوسف! به این رهـا شدن از چاه دل مبند
این بار می برند كه زنــــدانی ات كنند
ای گل گمان مكن به شب جشن می روی
شاید به خاك مـردهای ارزانی ات كنند
یك نقطـه بیش فرق رحـیم و رجـیم نیست
از نقطه ای بترس كه شیطانی ات كنند
آب طلب نكــــرده همیشــه مـــــراد نیست
گاهی بهانهای است كه قربانی ات كنن
12 - اول فوریه 1968 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: پلیس ملی ویتنام جنوبی
Nguyen Ngoc Loan ، یک ویت کنگ را اعدام می کند.
عکاس: Eddie Adams.

17- جولای 1974 ، نیجر: یک قربانی خشکسالی

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید
اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در
خداغوطه خورد، قلب است.
هيچكس نميتواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور
ميخواهي قلبت را در سينه نگه داري؟!