وان گه که به تیرم زنی
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده. تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان ...
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده. تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان ...
چه عهدی بسته ای با چشم مستم؟ گلستان؟ ترکمـــانچـای؟
ناز ِ شستم به اســـــترداد ِ دل هم راضی ام من...
برای پرواز از عقاب مشورت بگیریم ، همفکری با خزندگان تباهی است.
من سر خوشم از لذت
این چشم به راهی.
زیباست روی کامل سبزت کلاه نو زیباتر آنکه در سرت “اندیشه “نو شود

هدیه می دهد به ما خالق خلاق هر لحظه ،ثانیه ، دقیقه ،ساعت ،روز ،هفته ،ماه ،فصل وسال نو وما بی تفاوت گاهی میگذریم ومیشویم مصداق این شعر :
اینهمه نقش عجب بر در ودیوار وجود هرکه فکرت نکند نقش بود بردیوار
آیا نقش نقش بر دیوار را بازی میکنیم !
بیهوده است مجادله بر سر اثبات
دیانت یا بی دینی آدمها!
کسی که دروغ نمی گوید،
کسی که مهربان و با انصاف است،
کسی که از رنج دیگران اندوهگین می شود
و از شادمانی دیگران شاد است…
کسی که انسان را و پرنده را و گیاه را و زمین را
محترم می دارد…
" به مقصد رسیده است"
از هر راهی که رفته باشد…

حرف دل :
هنوز وقت هست، تا دیر نشده باید فکری کرد
سقفی در حال ریختن است
مریضی در انتظار درمان و عروسی مشتاق جهیزیه و…
اگر امروز کمک برسانیم موثرتر از فرداست
گاهی یک ساعت هم تاخیر جدیای است و فرصتها را میسوزاند
گاهی دقیقهها ارزشمندند و کمکها گاهی کوچک به نظر میآیند
ولی به لطف خدا زندگی دوباره میبخشند
تا دیر نشده کمک رو یاد بگیریم ….
ازحرف هایی برای گفتن
روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟
پلکی به روی هم زد و گفتا که هان!، گذشت
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت!!
تا مــَــرا ببینـــی مـَــرا که بــوده اَم
پیــش از آنکــه تــو چـِــراغ را بیـَـفــــــــروزی

(علیرضــا روشـَــن)
تنهایی تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی...
و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن! دیر آمدن!
از: چارلز بوکفسکی
این تـمام مـن است
کـه در فلسـفهْ آغوش دیوانگی ، جا مانـده !

برای در نوردیدن ِ آن راه ِ طولانی
و رسیدن به انتهای ابدیت."

ياروسلاو سايفرت ؛ شاعر ملي جمهوري چك
هر پديده ای در زندگی تشبيهی است و هر تشبيهی دروازه ای باز .
دروازهای که از درون آن تنها کسانی خواهند گذشت که بخواهند و بتوانند در ورای ظاهر بيرونی اشيا به درون دنيا رسوخ کنند.
به آن جايی که من و تو همچون روزو شب همگی يکی هستيم و واحد.
هر کسی در مسير زندگی اش روزی به اين دروازه بر خواهد خورد واز ذهن و فکرش اين انديشه خواهد گذشت که هر انچه مرئی و قابل رويت است خود تشبيهی است و اينکه در ورای هر تشبيهی روح وزندگی ابدی مسکن دارد.
البته تعداد انگشت شماری از انسانها از اين دروازه خواهند گذشت و معدود است تعداد کسانی که برای واقعت دوروپنهان حاضر به فدا کردن ظاهر زيبای بيرون هستند.....
![]()
(قسمتی از داستان زنبق : هرمان هسه)
برای دشمنان خود نیز عشق و دعا بفرستید
وین. دبلیو. دایر

من عمداً از واژهی دشمنان استفاده میکنم. شاعری به نام «هنری دبلیو لانگ فلو»
نوشت: «اگر میتوانستیم اسرار زندگی دشمنانمان را بخوانیم، در آن صورت در هر یک از
غمهای آنان دلیل کافی پیدا میکردیم تا با ایشان از در دوستی وارد شویم.»
برداشت از كتاب: هنر عكاسي و شاعرانگي عكس .
نويسنده : محمد پيرحياتي (مونس)

مشخصات پديد آورنده تصوير : شارلوت ويكز
حسین پناهی دژکوه (زادهٔ ۱۳۳۵ دژکوه– درگذشتهٔ ۱۳۸۳ تهران) شاعر و نویسنده وکارگردان و بازیگر ایرانی و از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.وی پس از انقلاب به عضویت در سپاه پاسداران اهواز در آمد اما پس از آغاز حمله عراق به ایران به صادق آهنگران می گوید: «من اصلا روحیه این مسائل را ندارم» ، به همین جهت به تهران آمد و به عرصه هنرپیشگی مشغول شد....

و من چقدر دلم ميخواهد
همه ي داستان هاي پروانه ها را بدانم
كه بينهايت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند!
پروانه ها ... !
از كتاب"به وقت گرينويچ"_دفتر اول_
*****
پدرم ميگويد: كتاب!
مادرم ميگويد: دعا!
و من خوب ميدانم
كه زيباترين تعريف خدا را
فقط ميتوان از زبان گل ها شنيد....
كتاب "نميدانم ها"_دفتر هفتم_
*****
پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها ، دل خوشي ها ، ثانيه ها ، دقيقه ها
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون ميخوابيم
و رستگار و سعادت منديم
زيرا هنوز بر گستره ي ويرانه ها ي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم!
كتاب "دو مرغابي در مه"
مولانا در کوچه ها ی بلخ فریاد میزند که این چه خواب سنگینی است که
شما را در خود فرو برده ؟ چرا بیدار نمی شوید ؟
حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
"حافظ"
"مسابقه زیبایی"
یک شرکت موفق محصولات زیبایی,در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد.
نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که شرح داده بود خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش,خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است:
زن زیبایی یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم.او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر این دنیا هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم,او همیشه با صدای بلند می گوید که به وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش را با این مطلب خاتمه می داد:"این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری به این زیبایی داشته باشم."
رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود,خواست که عکس این زن را ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش را دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.رئیس شرکت با تبسم گفت:"ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما لزوما ارتباطی با زیبایی ندارد."
"کارلا مویر"
دیوید دوسیب داشت. سیب کوچک را به برادر کوچکتر خود جک داد، جک گفت: «دیوید، توبی ادبی!»
دیوید پرسید «چرا؟»
جک گفت: «چون تو سیب کوچک تر را به من دادی. من مودب هستم، اگر دو سیب داشته باشم، همیشه سیب بزرگ تر را به تو میدهم و سیب کوچک تر را برای خودم بر میدارم.»
دیوید جواب داد: «پس چرا دلخوری؟ تو الان سیب کوچک تر را داری مگر نه؟!»
«به ندرت همسایه مان را با همان ترازویی میکشیم که خودمان را وزن میکنیم!»
«توماس آکمپیس»
گام ساعات تنبل سربی را فراخوان،
که چون سرب سنگین بی شتاب در حرکتند.
و خود را با آنچه رحم تو با ولع می بلعد،انباشته ساز.
که چیزی جز دروغ و بیهودگی نیست،
تنها چیز های بی ارزش و از بین رفتنی.
چه ناچیز است زیان ما
چه کوچک است آنِ تو.
هنگامی که هر چیز فانی را به گور فرستادی
و وجود حریص خود را نیز به مصرف رساندی،
آن گاه ابدیت با سلام و بوسه به استقبال ما می آید
و شادی چون سیل بر وجود آدمی جاری خواهد شد.
هنگامی که چیزی به طور کامل ،ملکوتی، و خالصانه خوب
باشد، با حقیقت، آرامش و عشق خواهد درخشید.
در اطراف آن تخت و تاج والا که چشم از دیدن آن شاد می شود.
هنگامی که روح بهشتی هدایت یافته انسان به بالا رود
آن گاه تمام بزرگی های زمین متوقف شوند.
لباس ستارگان را در بر خواهیم کرد و برای همیشه آرام خواهیم یافت.
جان میلتون
(1608 – 1674 )
کودکان شما را از روی رفتارتان می شناسند نه از آن چه بر زبان می آورید.وین دایر

آموزش پر کردن یک سطل نیست، آموزش روشن کردن یک شعله است.
ویلیام باتلر ییتس، شاعر ایرلندی
کودکان را مجبور به یادگیری نکنید، از راه بازی به آنها آموزش دهید.افلاطون
روحش با من است و
دستش بر من حرام
این چه صیغه ایست خدا ؟!
فردی زندانی را در سلولی مجسم کنید.
نگهبانی بیست و چهار ساعته باید از
او محافظت کند.چه کسی زندانی است؟
"سانیا رومان"
"زندانی یا زندانبان"
سر پیچ از هم جدا شدند.یکی زندانی بود دیگری زندانبان.زندانی دوره
محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از
گذشته بود:حوله,ریش تراش زنگ زده و آیینه جیبی...... آن ها سرنوشت مشترک داشتند هر دو خاطرات خود را پشت میله گذاشته بودند و
وقتی سرپیچ از هم جدا شدند برف بر هر دوی آنها یکسان بارید.
آدمها تنبل نیستند. فقط هدفهای ضعیفی دارند... یعنی هدفهایی که به آنها الهام نمی بخشد.
هدف گذاری اولین گام تبدیل ناپیدا به پیدا است.
آنتونی رابینز

---- آنها که نمی توانند ذهنشان را تغییر دهندقادر نیستند هیچ چیز را عوض کنند.
---- آرزو در دنیای مادی یعنی آماده شدن برای دریافت چیزی
---- به رابطه ها اجازه گسترش بدهید.
---- کمتر قضاوت کنید و بیشتر گوش دهید.
---- ارزش بیش از حد قایل شدن برای مادیات از خودخواهی ریشه می گیرد.
----- از فکر کردن به جاه طلبی ها بپرهیزید.
شمس لنگرودی
2. 2.داوود نبی : هرکس آن چیزی است که در ضمیر می پندارد.
3.3. امرسون : مردان بزرگ کسانی هستند که میدانند اندیشه ها بر جهان حکم می رانند .
4.4. میلتون در بهشت گم شده : ذهن بر تخت خود نشسته است و میتواند در درون خود بهشتی از جهنم و جهنمی از بهشت بر پا کند .
وزن سیری ام را بکشم …

صدفی به صدف مجاورش گفت: در درونم درد بزرگی احساس میکنم، دردی سنگین که سخت مرا
می رنجاند. صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست. من در درونم
هیچ دردی احساس نمیکنم. ظاهر و باطنم خوب و سلامت است. در همان لحظه خرچنگ از
کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید. به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت: آری!
تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که
زیبایی آن بی حد و اندازه است.