بايد از محشر گذشت
باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است
عذر می خوام پري عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در ان چشمان تنگ.روی جنگلها نمی ایم فرود
شاخه زلفی گو مباش.اب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت میدوند.جوی باریک عزیزم.راه خود گیرو برو
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم
میگذارم میروم. ناله ی خود میبرم.دردسر کم میکنم.چشمهای خیره می پاید مرا
غرش تمساح می اید به گوش.کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است
میروم انجا که با هم روزو شب را داشتیم
صبح چندان دور نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ساعت 14:36 توسط یگانه
|